شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|

چه حریصانه لبانم را بوسیدی... و چه وحشیانه رختم را دریدی... و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم...اما........... کاش میفهمیدی که زن...تا عاشق نباشد نمیبوسد...نمیبوید... وتسلیم نمیکند...رویاهای عریانیش را....

.
.
.
لحظه ی قشنگیه :
وقتی که اعصابت خورده
ولی عشقت میاد دستت رو آروم می گیره و فشارش می ده، میبوسه..
و تو اینقدر آروم می شی
که اگه صد سال بقیه می نشستند و باهات حرف می زدن آرامش نمی گرفتی ... !
.
.
.
.
با تشکر از: سیما عزیز

گم ات کرده ام ...
جایی میان همین دیروزهای دیگر دور
و آنقدر در سیاهی چشم هایت مرده ام
...
که شبم را جرات برآمدن هیچ آفتابی نیست
بدنبال عشق

عشق واقعی


۰۹۱۹۴۸۷۵۷۸۰
و دیگر...!!

سلام به همه دوستان خودم
میخوام در مورد نوشته هام بگم تا برای بعضی از دوستان سو تفاهم پیش نیاد
.
.
.
نوشته های من از رویی دادهای روز که در اطراف من اتفاق میوفته نوشته میشه
.
.
از شیرینی های زندگی مردم دعوا ها دوستی ها و قهرها گریه ها و شاید هم لبخندها نوشته میشه
.
و نوشته های خودم که از تنهایی و غم مینویسم ....
حمـــــاقت چیســـــت...؟
این کـــــه من...
تـــــو را...
با تمـــــام بدیهایـــــی که در حقـــــم میکنی...!!
هنـــــوز...
دوستــــــــــــــــــــ دارمــــــــــــــــــــــــ

احساسم بهم می گفت عشق خیلی زیباست
ولی نه تا این حد
می گفت یعنی رهایی از تنهایی
ولی نه تا این حد
می گفت یعنی فدا شدن برای کسی که دوستش داری
می گفت یعنی پرواز تا اوج آسمونا
می گفت یعنی :زندگی که تو فقط می تونی اونو تو خواب و خیالت ببینی
شادی هایی که فقط تو رویا هات می تونی فقط دنبالش بگردی
ولی نه تا این حد
می دونم خیلی ها هستن که به گفته من ایراد می گیرن
منم مثه اونا به گفته خودم ایراد می گیرم.
آدم وقتی عاشق می شه اون شادی ها رو می تونه تو زندگیش پیدا کنه
آدم وقتی عاشق می شه از زندگیش سیر نمی شه
کلی بگم
سیر شدن از زندگی براش معنایی نداره
آره عشق خیلی زیباست
مخصوصا عشق توهمسفر
به آسمان هفتم عشق این زمین خاکی می رسم، وقتی ،
در نی نی نگاه نگرانم آرام لبخند می زنی و می گویی :
هنوز هم آواره ی پریشانی همان نگاهی هستم ،که مثالش را حتی ،
چیره دست ترین نقّاشان جهان هم نتوانستند خلق کنند...!
.
... و تو...!
باز هم لبخند می زنی...!
!
و من...!
لِیلی تر از دیروز، پریشان و دیوانه ی آن لبخند کَج و جذاب مردانه ات می شوم...!
.
.
.
س.ی.م.ا..!
سکوت مبهمت حرفها با نگاه پریشانم دارد....!
کلامت را نیازی نیست...!
حس می کنم تو را...!
.
.
.
... س.ی.م.ا..!
همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی ، گاهی وقتا لازم هست که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی ، همه ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی میکنیم و با حسرت میمیریم این است مفهوم زندگی کردن ، پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشدافسوس...آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد...برای آنچه از دست رفته آه می کشیم
با اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد.شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم.از زن اصرار و از شوهر انکار.در نهایت شوهر با سرسختی زیاد میپذیرد ، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار میکشد شرح شروط را. تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را میباید ببخشی . زن با کمال میل میپذیرد.در دفتر خانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده . زن میپذیرد."چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی. زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟ مرد با آرامی گفت :آری . زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم. مرد بیچار...ه هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامهای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: " فکر میکردم احمق باشی ولی نه اینقدر. نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود.تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد . صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریههای سنگینشان نجات یابند.
از من نگیر این لحظه ها را،هر چه باشد من یک عاشقم ، نگاهی به من بینداز ببین به چه روز افتاده ام… ببین چه کسی مرا به این روز انداخت تو مرا اینگونه با لحظه های عاشقی آشنا کردی تو مرا در دام عشق گرفتار کردی . .
ببین که قلبم از آن روز که تو آمدی ، چه حالی دارد ، تو که در قلب منی ببین چه هوایی دارد ، به چشمانم نگاه کن و ببین چه دنیایی دارد ، بیا در آغوشم و حس کن که وجودم چه التهابی دارد قلبم چه تپشی دارد ، وای که خودم نیز نمیدانم چه حالی دارم میدانم تو نیز حال مرا داری ، اما هنوز هم باور نداری که چه جایگاهی در قلبم داری . .
دستمال کاغذی به اشک گفت
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم
با من ازدواج میکنی؟
... :اشک گفت
!ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی
تو چقدر سادهای
!خوش خیال کاغذی
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست ؟
تو فقط
!دستمال باش
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهای کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
.دانههای اشک کاشت
یکی محبت میکنه و یکی ناز میکنه... اونی که ناز میکنه همیشه محبت میبینه... اما اونی که محبت میکنه همیشه تنهای تنهاس... آخه انصافه؟؟
آن سوی ایستگاه فعلهها
کودکی بر جدولِ شکستهی جاده نشسته است
چانهی لرزانِ کوچکش در دست،
مشقهای نانوشتهی جریمهاش در باد،
و چشمهایِ خیسِ دُرُشتش
که پُر از خوابِ صفر و لرزِ لکنت وُ
سکوتِ بیسوال معلم است،
فقط رفتآمدِ بینشان هزار پای پیاده را مینگرد:
"نه مردی با اسب آمد وُ
نه مردی در بارن رفت!"
باد میآید
گلوی گرفتهی چلچله خشک است:
- همشهری، کیهان، سلام
کبریت، کوپن، سیگار وُ
صحبتِ بلندبلندِ چند چوبدارِ آذری.
آن سوی ایستگاهِ فعلهها
هنوز خطوطِ بارانخوردهی لطیفهای تلخ
بر دیوارِ باغی دور دیده میشود:
"پیش از رسیدن به پل
مسیر خود را مشخص کنید!"
و بعد شعارِ هزار سالهی آروزیی که آشناست،
و بعد عدهای آشنا که میآیند و میروند.
تیترِ دُرشتِ تمام روزنامههای صبح
از چیزی شبیه صبح سخن میگوید
تیترِ دُرشتِ تمام روزنامههای عصر
از چیزی شبیه عصر سخن میگوید
- وَالعَصر، اِنَّ الاِنسانَ لَفی خُسر!
هزار خانه از خوابِ خشت و
یکی خانه از مَرمَر مرگ.
هورا ... عدالتِ دُهُلکوبِ هی حَراج!
طلا، تملق، دروغ
پوند، پژو، لندکروز، کوکا، کراوات،
و چند چراغ شکسته،
و چپاولِ باد ...
هی ساعتِ مرده بر دوشِ بُرجَکِ آجری!
هی ساعتِ مرده میان شش و هفتِ پسین!
عقربههای شَنگ بیبازگشتِ تو
وقتِ کدام لکنتِ بیخبر
از گریههای مکررِ خود بازماندهاند؟
آن سوی ایستگاهِ فعلهها
بیوهی سیسالهای کنارِ جدولِ شکستهی جاده
قدمهای بیمقصد خود را میشمرد،
چه سُرمهی غلیظی!
چه آرایش ناشیانهی تندی!
بوی شیر تازه و نفتِ نیمهسوز و
گلابِ مُرده میدهد.
تا ازدحامِ خاموشِ ایستگاهِ خطِ واحد ...
راهی نیست،
تاکسیها میآیند و میروند
اما قُمریِ تنبلِ شهری
از هیچ ترمزِ نابهنگامی آشفته نمیشود.
آن سوی ایستگاهِ فعلهها
رفتگرانِ نارنجیپوش
با سایهسارِ بلند بیل وُ
چترِ بستهی جارویشان در دست،
خسته از دعوتِ خزانیِ برگ و باد
به خانه برمیگردند.
آن سوی ایستگاهِ فعلهها
بیوهی سیسالهای با کیف زنانهاش در دست،
چشمانتظارِ دعوتی نامعلوم
قدمهای بیمقصد خود را
رو به شبِ شمال میشمرد.
او تنها
مسافرِ مغموم عصرِ اولین پنجشنبهی پاییز نیست،
اما سرانجام قمری تنبل از ترمز نابهنگام کسی
رو به ساعتِ مرده بَر بُرجکِ آجری
آشفته میپَرَد.
وقتی که رفت،
ساعتِ بیسوال
همان میان شش و هفتِ حوصله مرده بود،
وقتی که بازآمد
باز ساعتِ مرده
بر دوشِ بُرجک آجری نگاهش میکرد.
زن ... خسته و خاموش
چراغ به چراغ
رو به دلواپسیِ جنوب برمیگشت،
بوی بستر کهنه و دهانِ مرده و سیگار زر میداد:
صدگرم گوشت، پنج نانِ تازه، مشتی برنج وُ
یک آبنباتِ کوچکِ چوبی ...
فقط همین!
و دیگر باد نمیآمد
همهی مجبورگانِ صبور
از پشتهی پلی مشترک عبور کرده بودند،
ایستگاهِ فعلهها خالی بود
و جنازهی ساعت
بر دوشِ بُرجکِ آجری ... خاموش!
..
.
.
.
.
با تشکر از : خاطره عزیز
دوست کسی است که من با او میتوانم صمیمی باشم و جلوی او با صدای بلند فکر کنم. رفاقت به معنی حضور در کنار فردی دیگر نیست بلکه به معنی حضور در درون اوست

رفتار عاشقانه ی "زن" را بایــد از دلتنگـیش فهمید از شـــوق و بی تابیـش برای دیدار از حس کودکانه اش برای آغــــــــوش از خجالتش برای بوسـه گرفتن "زن" بـی دلیل بهانه نمی گیرد شاید بهانه ی نداشتن "دستانِ گرمـی" را دارد که دستانش را بگیرد.....!!

موجود بی آزاری هستم
کار می کنم
قصه می خوانم
شعر می نویسم
و گاهی
دلم که برایت تنگ می شود
تمام خیابانها را
با یادت پیاده می روم!
دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....
کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من
زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک
...
برگشت و دید کسی نیست. کوروش گفت:اگر عاشق
بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی

کشکی کشکی
صخره بودیم آب شدیم
راسی راسی
واسه هم
سوال بی جواب شدیم
راسی راسی
دونه بودیم خاک شدیم
کشکی کشکی
صفحه بودیم
پاک شدیم
کشکشی کشکی
زیر بودیم زبرشدیم
راسی راسی
عاشق_دربدرشدیم
کشکی کشکی
آشتی بودیم
قهر شدیم
راسی راسی
روزگار
صحنه شدو
محوشدیم
کشکی کشکی
گل بودیم
خوار شدیم
راسی راسی
خفه شدیم
زهر_ مار شدیم
راسی راسی
ادب بودیم
واسه هم
ریل بودیم
قطار بودیم
بیخودی
ازروی هم ردشدیم و
مثل فنر
جستیم و
تیز شدیم
ضربه زدیم
تبر شدیم
کشکی کشکی
رود بودیم
جاده شدیم
سراب شدیم
راسی راسی
سیخکی
صاف شدیم و
آب شدیم و
کباب
شدیم
راسی راسی
لباس هم
وصله ی هم
کنار هم
پینه بودیم
کشکی کشکی
گرگ شدیم
پاره شدیم
دریدیم و
لقمه شدیم
راسی راسی
بچه بودیم
گشنه شدیم
سیرشدیم
کشکی کشکی
جوون بودیم
حروم شدیم
پیر شدیم
کشکی کشکی
شاهین بودیم
مگس شدیم
راسی راسی
بال زدیم و
قفس شدیم
کشکی کشکی
شتر بودو
جهاز بود و
سوار بودیم
حرفامون و
خوردیم و
خم شدیم
دلا شدیم
راس راسی
خر شدیم
منبرو
سوزوندیم و
ملا شدیم
شوخی شوخی
کنارهم
شاه بودیم
فنربودیم
حالا دس
رقص بودیم
واسه هم
قر بودیم و
کمربودیم
جدی جدی
جدی شدیم
واسه هم
شاخ شدیم
شونه شدیم
تک وتنها
نشستیم و
کنج خونه
دمر شدیم
کشکی کشکی
واسه چپ
خم شدیم و
واسه راست
راست شدیم
راسی راسی
چی بودیم و
چی شدیم
واسه هیچی
چپ شدیم و
نا راست
شدیم!!!
بعضی روزا عاشِقِ حرفایی میشی که توشون گوشه و کنایه یا اشاره ای داره ... گاهی هم از هر چی اشاره ست بیزاری ... دِلِت دو کلمه حرفِ رُک میخوااااااااااااد ...
دل خسته
دوباره صدای قدمهای بلند سکوت
به هر کوی و برزن بپیچیده است
و آهی به میزان آمال بی انتها
در هر چه خواهندگی ، بسته است
در این شام غمناک و پر التهاب
دلم از پی پر زدن خسته است
کمت دارم ای دوست ، ای بیدریغ
کجایی که این غم دلم خسته است
تا دیروز ، هرچه می نوشتم عاشقانه بود از امروز ، هرچه بنویسم صادقانه است عـــاشقانه دوستت دارم
یکی بیاید
دست این خاطره ها را بگیرد
ببرد گردش ..
کلافه کرده اند مرا،
بس که نق می زنند به جانم
گاهی باید آرزوهایـــت را مثل قاصدک بگذاری کف دست و بسپاریشان به دســت باد تا بــروند و سهم دیگران شوند...
.
.
.
دلم برات تنگ شده غربیه......

ت
این روزهـــــا دچار ســـــر گیجه ام! تـــــلخ تر از تلخـــــــــ ! زود می رنجمـــــــ ! انگار گمشده ام حتی گاهی می تــــــــر سم!!! چـــه اعترافـــ بدی ! شایـــــد لـــحظه کوچ به منــ نزدیکـــ شده! دلم هوای سردی غربتــــ دارد
گاه
کسی از تو میرود و بعد،
و بعد
تو دلت میخواهد از همهی دنیا بروی….
مث همین حالا

هرگاه میگریمـــــــــ ، تو را در اشکــــــــ هایمـــــــ ـ ـ می بینمــــــــ ... آنگاه اشکـــــــ هایمــــــ ـ ـ را پاکـــــــ می کنمــــــ تا کسی تــــــــــــو را نبیند...


| 1 |
2
|
3
|
4
|
5
|
6
|
7
|
8
|
9
|
10
|
>>
|