پرنده بی همدم

پرنده بی همدم


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

میتوانستم....

میـــدونــــی ... بــــارهـــا میتـــونستـــم مچــــت رو بگیـــــرم ولــــی دستــــت رو محکـــم تــــر گــــرفتــــم ! 

می نویسم..

برای تو می نویسم.. .تویی که قلبت پـاک است ودستهایت مهربان برای تو می نویسم ... برای تویی که تنهایی هایم پر ازیاد توست برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست.. .وهرلحظه ترنم دوستت دارم از ان بگوش می رسد.. وخاطرت هرگز از یادم جدا نیست

رویا...

چه حریصانه لبانم را بوسیدی... و چه وحشیانه رختم را دریدی... و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم...اما........... کاش میفهمیدی که زن...تا عاشق نباشد نمیبوسد...نمیبوید... وتسلیم نمیکند...رویاهای عریانیش را.... 
  

گنهکار.....

ما گنهکاریم، اری، جرم ما هم عاشقی است اری اما انکه ادم هست و عاشق نیست، کیست؟ زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است، نیست؟ زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است انکه عاشق نیست، هم اینجا هم اینجا دوزخی است عشق عین اب ماهی یا هوای ادم است می توان ای دوست بی اب و هوا یک عمر زیست؟ تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟ چیست؟... 

 .

 . 

.

قیصر امین پور              

لحظه قشنگ....

لحظه ی قشنگیه :
وقتی که اعصابت خورده
ولی عشقت میاد دستت رو آروم می گیره و فشارش می ده، میبوسه..
و تو اینقدر آروم می شی
که اگه صد سال بقیه می نشستند و باهات حرف می زدن آرامش نمی گرفتی ... !  

 . 

با تشکر از: سیما عزیز

 

دوستی با من.....

گم ات کرده ام ...

جایی میان همین دیروزهای دیگر دور

و آنقدر در سیاهی چشم هایت مرده ام
...
که شبم را جرات برآمدن هیچ آفتابی نیست 

 

   

   

بدنبال عشق 

 

 

 

عشق واقعی

   

 

  

۰۹۱۹۴۸۷۵۷۸۰

 

و دیگر...!!

   

رویی دادهای زندگی من.....

سلام به همه دوستان خودم  

میخوام در مورد نوشته هام بگم تا برای بعضی از دوستان سو تفاهم پیش نیاد 

 

نوشته های من از رویی دادهای روز که در اطراف من اتفاق میوفته  نوشته میشه  

 

از شیرینی های زندگی مردم دعوا ها دوستی ها و قهرها گریه ها و شاید هم لبخندها نوشته میشه 

 

و نوشته های خودم که از تنهایی و غم مینویسم ....

حکایت.........

جملات پر احساس
حکایت عجیبیست رفتار ما !!!
خداوند میبیند و میپوشاند
مردم نمیبینند
و
فریاد میزنند!!  

.  

با تشکر از: آزاده عزیز....

حماقت....

حمـــــاقت چیســـــت...؟
این کـــــه من...
تـــــو را...
با تمـــــام بدیهایـــــی که در حقـــــم میکنی...!!
هنـــــوز...
دوستــــــــــــــــــــ دارمــــــــــــــــــــــــ 

 

خلوتگاه....

کنار پیکری لرزان و مدهوش 
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم بچشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لب هایم هوس ریخت
زاندوه دل دیوانه رستم 
فرو خواندم بگوشش قصه عشق:
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود

فروغ فرخ زاد

آگهی مرگ ....

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید من که رفتم... بنشینید و هوارم بزنید باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد بنویسید که بد بودم و دارم بزنید... من از آیین شما خسته شدم...سیر شدم پنجه در هرچه که من واهمه دارم بزنید! دستهایم چه قدر بود و به دریا نرسید... خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید!!

همسفر...

احساسم بهم می گفت عشق خیلی زیباست
ولی نه تا این حد
می گفت یعنی رهایی از تنهایی
ولی نه تا این حد
می گفت یعنی فدا شدن برای کسی که دوستش داری
می گفت یعنی پرواز تا اوج آسمونا
می گفت یعنی :زندگی که تو فقط می تونی اونو تو خواب و خیالت ببینی
شادی هایی که فقط تو رویا هات می تونی فقط دنبالش بگردی
ولی نه تا این حد
 می دونم خیلی ها هستن که به گفته من ایراد می گیرن
منم مثه اونا به گفته خودم ایراد می گیرم.
آدم وقتی عاشق می شه اون شادی ها رو می تونه تو زندگیش پیدا کنه
آدم وقتی عاشق می شه از زندگیش سیر نمی شه
کلی بگم
سیر شدن از زندگی براش معنایی نداره
آره عشق خیلی زیباست
مخصوصا عشق توهمسفر

دلبستگی....

من به دنبال نگاهی بودم که مرا
از پس دیوانگی ام می فهمید !
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

لبخند.....

به آسمان هفتم عشق این زمین خاکی می رسم، وقتی ،
در نی نی نگاه نگرانم آرام لبخند می زنی و می گویی :

هنوز هم آواره ی پریشانی همان نگاهی هستم ،که مثالش را حتی ،
چیره دست ترین نقّاشان جهان هم نتوانستند خلق کنند...!
.
... و تو...!
باز هم لبخند می زنی...!
!
و من...!
لِیلی تر از دیروز، پریشان و دیوانه ی آن لبخند کَج و جذاب مردانه ات می شوم...!
.
.
.
س.ی.م.ا..!
 

سکوت....

سکوت مبهمت حرفها با نگاه پریشانم دارد....!
کلامت را نیازی نیست...!
حس می کنم تو را...!
.
.
.
... س.ی.م.ا..!
 

کاغذی بی رنگ . .

و عشق
قیچی شد !
وقتی تو سنگ شدی
و من کاغذی بی رنگ . . 

 

استعداد عجیب....

استعداد عجیبی در شکستن داری…. قلب…غرور…پیمان… استعداد عجیبی در نشستن دارم…. به پای تو…به امید تو…در انتظار تو

زندگی کن....

همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی ، گاهی وقتا لازم هست که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی ، همه ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی میکنیم و با حسرت میمیریم این است مفهوم زندگی کردن ، پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشدافسوس...آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد...برای آنچه از دست رفته آه می کشیم

داستان جالب و خواندنی....مهریه....

با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.از زن اصرار و از شوهر انکار.در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد ، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را. تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی . زن با کمال میل می‌پذیرد.در دفتر خانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده . زن می‌پذیرد."چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌. زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟ مرد با آرامی گفت :آری . زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم. مرد بیچار...ه هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: " فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر. نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود.تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد . صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند.

لحظه های عاشقی ........

از من نگیر این لحظه ها را،هر چه باشد من یک عاشقم ، نگاهی به من بینداز ببین به چه روز افتاده ام… ببین چه کسی مرا به این روز انداخت تو مرا اینگونه با لحظه های عاشقی آشنا کردی تو مرا در دام عشق گرفتار کردی . .

قلبم......

ببین که قلبم از آن روز که تو آمدی ، چه حالی دارد ، تو که در قلب منی ببین چه هوایی دارد ، به چشمانم نگاه کن و ببین چه دنیایی دارد ، بیا در آغوشم و حس کن که وجودم چه التهابی دارد قلبم چه تپشی دارد ، وای که خودم نیز نمیدانم چه حالی دارم میدانم تو نیز حال مرا داری ، اما هنوز هم باور نداری که چه جایگاهی در قلبم داری . . 

اشک و دستمالِ کاغذی..........

دستمال کاغذی به اشک گفت
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌کنی؟
... :اشک گفت
!ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی
تو چقدر ساده‌ای
!خوش خیال کاغذی
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست ؟
تو فقط
!دستمال باش
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
.دانه‌های اشک کاشت

کاغذهای سفید .........

دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
...تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس،
که خالــی ام از تو …
از بس،
که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود ؟

خوبی ها.....

شاید دیگران خوبی های تورا فراموش کنن ،
اما تو خوب بودن رو فراموش نکن

آخه انصافه......؟

یکی محبت میکنه و یکی ناز میکنه... اونی که ناز میکنه همیشه محبت میبینه... اما اونی که محبت میکنه همیشه تنهای تنهاس... آخه انصافه؟؟

میدان هروی....

آن سوی ایستگاه فعله‌ها
کودکی بر جدولِ شکسته‌ی جاده نشسته است
چانه‌ی لرزانِ کوچکش در دست،
مشقهای نانوشته‌ی جریمه‌اش در باد،
و چشمهایِ خیسِ دُرُشتش
که پُر از خوابِ صفر و لرزِ لکنت وُ
سکوتِ بی‌سوال معلم است،
فقط رفتآمدِ بی‌نشان هزار پای پیاده را می‌نگرد:
"نه مردی با اسب آمد وُ
نه مردی در بارن رفت!"
باد می‌آید
گلوی گرفته‌ی چلچله خشک است:
- همشهری، کیهان، سلام
کبریت، کوپن، سیگار وُ
صحبتِ بلندبلندِ چند چوبدارِ آذری.


آن سوی ایستگاهِ فعله‌ها
هنوز خطوطِ بارانخورده‌ی لطیفه‌ای تلخ
بر دیوارِ باغی دور دیده می‌شود:
"پیش از رسیدن به پل
مسیر خود را مشخص کنید!"
و بعد شعارِ هزار ساله‌ی آروزیی که آشناست،
و بعد عده‌ای آشنا که می‌آیند و می‌روند.
تیترِ دُرشتِ تمام روزنامه‌های صبح
از چیزی شبیه صبح سخن می‌گوید
تیترِ دُرشتِ تمام روزنامه‌های عصر
از چیزی شبیه عصر سخن می‌گوید
- وَالعَصر،‌ اِنَّ الاِنسانَ لَفی خُسر!
هزار خانه از خوابِ خشت و
یکی خانه از مَرمَر مرگ.
هورا ... عدالتِ دُهُل‌کوبِ هی حَراج!
طلا، تملق، دروغ
پوند، پژو، لندکروز، کوکا، کراوات،
و چند چراغ شکسته،
و چپاولِ باد ...
هی ساعتِ مرده بر دوشِ بُرجَکِ آجری!
هی ساعتِ مرده میان شش و هفتِ پسین!
عقربه‌های شَنگ بی‌بازگشتِ تو
وقتِ کدام لکنتِ بی‌خبر
از گریه‌های مکررِ خود بازمانده‌اند؟


آن سوی ایستگاهِ فعله‌ها
بیوه‌ی سی‌ساله‌ای کنارِ جدولِ شکسته‌ی جاده
قدمهای بی‌مقصد خود را می‌شمرد،
چه سُرمه‌ی غلیظی!
چه آرایش ناشیانه‌ی تندی!
بوی شیر تازه و نفتِ نیمه‌سوز و
گلابِ مُرده می‌دهد.
تا ازدحامِ خاموشِ ایستگاهِ خطِ واحد ...
راهی نیست،
تاکسی‌ها می‌آیند و می‌روند
اما قُمریِ تنبلِ شهری
از هیچ ترمزِ نابهنگامی آشفته نمی‌شود.
آن سوی ایستگاهِ فعله‌ها
رفتگرانِ نارنجی‌پوش
با سایه‌سارِ بلند بیل وُ
چترِ بسته‌ی جارویشان در دست،
خسته از دعوتِ خزانیِ برگ و باد
به خانه برمی‌گردند.


آن سوی ایستگاهِ فعله‌ها
بیوه‌ی سی‌ساله‌ای با کیف زنانه‌اش در دست،
چشم‌انتظارِ دعوتی نامعلوم
قدمهای بی‌مقصد خود را
رو به شبِ شمال می‌شمرد.
او تنها
مسافرِ مغموم عصرِ اولین پنج‌شنبه‌ی پاییز نیست،
اما سرانجام قمری تنبل از ترمز نابهنگام کسی
رو به ساعتِ مرده بَر بُرجکِ آجری
آشفته می‌پَرَد.


وقتی که رفت،
ساعتِ بی‌سوال
همان میان شش و هفتِ حوصله مرده بود،
وقتی که بازآمد
باز ساعتِ مرده
بر دوشِ بُرجک آجری نگاهش می‌کرد.
زن ... خسته و خاموش
چراغ به چراغ
رو به دلواپسیِ جنوب برمی‌گشت،
بوی بستر کهنه و دهانِ مرده و سیگار زر می‌داد:
صدگرم گوشت، پنج نانِ تازه، مشتی برنج وُ
یک آب‌نباتِ کوچکِ چوبی ...
فقط همین!
و دیگر باد نمی‌آمد
همه‌ی مجبورگانِ صبور
از پشته‌ی پلی مشترک عبور کرده بودند،
ایستگاهِ فعله‌ها خالی بود
و جنازه‌ی ساعت
بر دوشِ بُرجکِ آجری ... خاموش!
.. 

با تشکر از : خاطره عزیز

قاصدک....

قاصدک غم دارم ...غم آوارگی ودربدری ،غم تنهایی وخونین جگری. قاصدک وای به من.. همه از خویش مرا می رانند، همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند ......

چرا....

فلک در قصد آزارم چرایی ، گلم گر نیستی خارم چرایی ، تو که باری ز دوشم بر نداری ، میونه بار سر بارم چرایی !!! تو که نوشم نهی نیشم چرایی ، تو که یارم نهی پیشم چرایی ، تو که مرحم نهی زخم دلم را ، نمک پاش دل ریشم چرایی !!!؟

،دنیای مجازی ...........

فضایی که گاهی میتوان به راحتی با صفحه های سفیدش درد و دل کرد ،دنیای مجازی با همه پیچیدگی و ماسک هایش ...باز جای امنی است برای بیان،،،، نمی دانم.......

جملاتی زیبا ارزشمند و تاثیرگذار...

دوست کسی است که من با او میتوانم صمیمی باشم و جلوی او با صدای بلند فکر کنم.

رفاقت به معنی حضور در کنار فردی دیگر نیست بلکه به معنی حضور در درون اوست

bleeding black rose

 

ادامه مطلب

بنویسم....

تو می روی که مدام از نبودنت بسرایم؛ تو می روی که مدام از غم سفر بنویسم / بمان ؛که حافظ موهای صاف قهوه ای َت را ، تورقی بزنم ؛صد هزار اثر بنویسم

تجاوز ..............

تجاوز یعنی تو تاکسی خانوم بغل دستی از نوع نشستن یک مرد
احساس راحتی نکنه
تجاوز یعنی دختری به خاطر ترس از نگاه هرزه یک مردتو گرمای تابستون
مجبور شه مسیری رو بدوه
تجاوز یعنی دوستت دارم گفتنت هزار تا معنی بده
... تجاوز یعنی ویران کردن کاخ آرزوهای یک زن
تجاوز یعنی به قیمت عشق زن را با تن سنجیدن
تجاوز یعنی اسمش را دوستی ساده گذاشتی و دختری به نام دل عشقش دانست...
تجاوز یعنی به جرم پاک بودن ترد شدن
بله تجاوز تنها به معنی به زور هم آغوش شدن نیست

رفتار عاشقانه...........

رفتار عاشقانه ی "زن" را بایــد از دلتنگـیش فهمید از شـــوق و بی تابیـش برای دیدار از حس کودکانه اش برای آغــــــــوش از خجالتش برای بوسـه گرفتن "زن" بـی دلیل بهانه نمی گیرد شاید بهانه ی نداشتن "دستانِ گرمـی" را دارد که دستانش را بگیرد.....!!

خاطرات یک فاحشه.............

گرمای تنت ارزانیه همان فاحشه ها! من سرمای تنهایی ام را به گرمای هوس ات ترجیح می دهم!

دل نگرونم.........

نوشتمت عزیز دل دل نگرونتم هنوز

خبر ندارم عاشقی اما دیوونه تم هنوز

نوشتمت یادت نره اون لحظه جدایی مون
...
کی دستاشو حلقه میکرد میگفت نرو پیشم بمون

از اون روزای عاشقی فقط همین مونده برام

یک کلام ختم کلام دوستت دارم نامه تمام

دوستت دارم حتی اگه دنیامو زندونی کنی

من خود مجنونم اگه بخوای پشیمونم کنی

از اون روزای عاشقی فقط همین مونده برام

یک کلام ختم کلام دوستت دارم نامه تمام

رفت....

به یاد تو.........

موجود بی آزاری هستم

کار می کنم

قصه می خوانم

شعر می نویسم

و گاهی

دلم که برایت تنگ می شود

تمام خیابانها را

با یادت پیاده می روم!

خواب....

هنوز منتظرم وسط یک که از شدت تب عرق کرده ام بیدارم کنی و بگویی


دلتنگی...

دلتنگـی نه با قـلـم نوشتـه می شود ، نه با دکمـه های سـرد کیبـورد ... دلتنگـی را با اشـک می نویسنـد

لیاقت.....

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک
...
برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی 

 

خلاصی....

بعضیا رو باید یهو از زندگیت حذف کنی

اگه به مرور باشه زجرت میدن

مثل کندن چسب زخم ( ̲̅:̲̅:̲̅:̲̅[̲̅ ̲̅]̲̅:̲̅:̲̅:̲̅) از رو پوست

که یهو میکنیش و خلاص میشى !!!

کشکی کشکی....

کشکی کشکی
صخره بودیم آب شدیم
راسی راسی
واسه هم
سوال بی جواب شدیم

راسی راسی
دونه بودیم خاک شدیم
کشکی کشکی
صفحه بودیم
پاک شدیم

کشکشی کشکی
زیر بودیم زبرشدیم
راسی راسی
عاشق_دربدرشدیم



کشکی کشکی
آشتی بودیم
قهر شدیم
راسی راسی
روزگار
صحنه شدو
محوشدیم


کشکی کشکی
گل بودیم
خوار شدیم
راسی راسی
خفه شدیم
زهر_ مار شدیم


راسی راسی
ادب بودیم
واسه هم
ریل بودیم
قطار بودیم
بیخودی
ازروی هم ردشدیم و
مثل فنر
جستیم و
تیز شدیم
ضربه زدیم
تبر شدیم

کشکی کشکی
رود بودیم
جاده شدیم
سراب شدیم
راسی راسی
سیخکی
صاف شدیم و
آب شدیم و
کباب
شدیم

راسی راسی
لباس هم
وصله ی هم
کنار هم
پینه بودیم
کشکی کشکی
گرگ شدیم
پاره شدیم
دریدیم و
لقمه شدیم

راسی راسی
بچه بودیم
گشنه شدیم
سیرشدیم
کشکی کشکی
جوون بودیم
حروم شدیم
پیر شدیم

کشکی کشکی
شاهین بودیم
مگس شدیم
راسی راسی
بال زدیم و
قفس شدیم



کشکی کشکی
شتر بودو
جهاز بود و
سوار بودیم
حرفامون و
خوردیم و
خم شدیم
دلا شدیم

راس راسی
خر شدیم
منبرو
سوزوندیم و
ملا شدیم


شوخی شوخی
کنارهم
شاه بودیم
فنربودیم
حالا دس
رقص بودیم
واسه هم
قر بودیم و
کمربودیم

جدی جدی
جدی شدیم
واسه هم
شاخ شدیم
شونه شدیم
تک وتنها
نشستیم و
کنج خونه
دمر شدیم

کشکی کشکی
واسه چپ
خم شدیم و
واسه راست
راست شدیم

راسی راسی
چی بودیم و
چی شدیم
واسه هیچی
چپ شدیم و
نا راست
شدیم!!!
 

دو کلمه حرفِ رُک .....

بعضی روزا عاشِقِ حرفایی میشی که توشون گوشه و کنایه یا اشاره ای داره ... گاهی هم از هر چی اشاره ست بیزاری ... دِلِت دو کلمه حرفِ رُک میخوااااااااااااد ...

تا هستم و هستی دارمت دوست . . .

مادرم هستی من ز هستی توست تا هستم و هستی دارمت دوست . . .
روز زن به تمام خانومها و تمام مادران مبارک 

 

دل خسته....

دل خسته
دوباره صدای قدمهای بلند سکوت
به هر کوی و برزن بپیچیده است
و آهی به میزان آمال بی انتها
در هر چه خواهندگی ، بسته است
در این شام غمناک و پر التهاب
دلم از پی پر زدن خسته است
کمت دارم ای دوست ، ای بیدریغ
کجایی که این غم دلم خسته است

صادقانه می نویسم....

تا دیروز ، هرچه می نوشتم عاشقانه بود از امروز ، هرچه بنویسم صادقانه است عـــاشقانه دوستت دارم

خاطره ها ....

یکی بیاید

دست این خاطره ها را بگیرد

ببرد گردش ..

کلافه کرده اند مرا،

بس که نق می زنند به جانم

لب را به لب و تن به تن.....

پاییز چه زیباست !
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایه ی باریک
... هشتی شده تاریک
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ، ابر اگر، پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند ، نی لبک آرام
تا سروِ دلارام، برقصد
پُر شور
پُر ناز بخواند ، شبگیر، سرِ دار
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است،
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است،به فکر است،
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند
لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر، باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
پاییز دو چشم تو چه زیباست
سرمست ، لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه ی من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بستم
هر عکس تو از یک طرفی خیره به رویم
این گوید:
هیچ
آن گوید:
برخیز و بیا زود به سویم
من گویم:
نیلوفرکم ، رنگِ لبت را،
با شعر بگویم، با بوسه بشویم.
ای کاش
ای کاش
آن عکس تو از قاب درآید
همچون صدف از آب برآید
ای کاش
جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
آنگاه به تو ، پیرهن از شوق بدری
از شور بلرزی
دیوانه همه شوق ،همه شور،
بیگانه پریشیده ،همه قهر،
همه نور
بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
آنگاه زنم پرده به یکسو
گویم که:
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که:
نه ... آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه به پاییز
هر برگ ،که از شاخه ی جانم به کف باد روان است ،
هر سال، که از عمر من آید به سر انجام،
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت.
من ، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم:
پاییز دو چشم تو چه زیباست
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
آن دختر همسایه لب نرده ی ایوان
می خواند با ناله ی جانسوز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
آنگاه بسایند، تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز، برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند:
پاییز چه زیباست!
من نیز بخوانم:
پاییز دو چشم تو چه زیباست
چه زیباست ... 

.
 " نصرت رحمانی "

مثل قاصدک....

گاهی باید آرزوهایـــت را مثل قاصدک بگذاری کف دست و بسپاریشان به دســت باد تا بــروند و سهم دیگران شوند...

دل تنگ....

 

 . 

.

دلم برات تنگ شده غربیه......

تورا دوست دارم....

در لحظه لحظه زندگیم....
تو همراهم بودی.....
مثل خدا....
محبتت بی دریغ و خالصانه است...
مثل خدا...
... دوستم داری...با همه بدی هایم....
مثل خدا....
گاهی فریاد زدم...صدایم را بلند کردم...
قهر کردم...لجبازی کودکانه کردم.....
برایم صبوری کردی....
مثل خدا...
دستم را گرفتی و به من لبخند زدی.....
مثل خدا...
وقتی همه از من شانه خالی کردند....
شانه های تو را داشتم برای هق هق هایم...
تمام دلگرمی من شدی....
وقتی همه تنهایم گذاشتند...
تو فقط کنارم بودی.....
مثل خدا....
تورا دوست دارم " مادرم"....
مثل خدا..... 
 

قصه زندگی ....

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و

تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
...
ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

تنهــایــی....

تنهــایــی هـــایــم را دانــه دانـــه میشمارم . . . !
چه کـــــم میشوم از حس عاشقی . . . !
و چه راحـت میشوم از تعلق خاطر . . . !
چه آسوده میشوم از دغدغه . . . !
و آرام . . .
آرام میشوم از تنهــایی ام . . .

سلامتی بابایی که....

سلامتی بابایی که دختر کوچولوش زنگ زد بهش گفت بابا داری میای خونه پاستیل میخری؟؟؟ جیبشو نگاه کرد و دید نمیتونه!! ماشینشو زد کنار خیابون پیاده شد آروم و با خجالت گفت آزااااااادی آزااااادی 2 نفر... :|
 
  

اعتراف....

این روزهـــــا دچار ســـــر گیجه ام! تـــــلخ تر از تلخـــــــــ ! زود می رنجمـــــــ ! انگار گمشده ام حتی گاهی می تــــــــر سم!!! چـــه اعترافـــ بدی ! شایـــــد لـــحظه کوچ به منــ نزدیکـــ شده! دلم هوای سردی غربتــــ دارد

تو دلت می‌خواهد ....

گاه
کسی از تو می‌رود و بعد،
و بعد
تو دلت می‌خواهد از همه‌ی دنیا بروی….


مث همین حالا
  

 

میگریم....

هرگاه میگریمـــــــــ ، تو را در اشکــــــــ هایمـــــــ ـ ـ می بینمــــــــ ... آنگاه اشکـــــــ هایمــــــ ـ ـ را پاکـــــــ می کنمــــــ تا کسی تــــــــــــو را نبیند... 

  

بوسه های قلابی ....

از بوسه های قلابی تلفنی خسته شدم
از بغل های محکم اس ام اسی
از عشق بازی های داغ چت
از همه خسته ام
تو کنارم باش
... هوای تنت کافیست

ژوزف اندرسون 
 

عادت....

دستم را گرفتی ، گفتی دستات چقدر عوض شده ...
سری تکان دادم و
در دلم گفتم : بی انصاف دستای من تغییری نکردن ،تو به دستای یکی دیگه عادت کردی ...!! 

 

معـرفت....

سـلامتی همـه اونایــی که فقـط رفیـق روزای خوشیت نیسـتند و تـوی غـم ها تنهات نمی ذارند سـلامتی همه اونایی کـه معـرفت حالیشونه و تنهامـون نـذاشـتـند ... !

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>